لطف الله هنرفر

92

اصفهان ( فارسى )

بقيهء ايران حركت كنند . يزدگرد پس از شكست نهاوند به اصفهان آمد ولى در اين شهرچندان اقامت نكرد و خارج شد . عمر به عبد اللّه بن عتبان كه از وجوه انصار و اشراف صحابه بود ، فرمان داد تا با سپاهى به سمت اصفهان حركت كند و مقدمة الجيش قواى او به فرماندهى عبد اللّه بن ورقاء رياحى زودتر عازم اصفهان گرديد . ميمنه و ميسرهء قشون نيز به دستور عمر به فرماندهى دو سردار ، يكى عصمت بن عبد إله و ديگرى عبد إله بن ورقاء اسدى ، سپرده شد . در اين موقع ، اصفهان داراى نيروى عظيمى بود كه تحت فرمان پاذوسپان ، كه اعراب او را فاذوسفان گفته‌اند ، قرار داشت . فرماندهء قواى مدافع اصفهان شهر براز جادويه ، كه مردى سالخورده بود ، عدهء زيادى از سپاهيان خود را آمادهء نبرد كرده بود و با اين كه پير و ناتوان بود ، با عبد إله بن ورقاء به جنگ تن‌به‌تن پرداخت و كشته شد و قواى او فرار كردند . شهر براز چون سالخورده بود اعراب او را شيخ مىخواندند و به همين جهت محل جنگ او نيز رستاق الشيخ ناميده شد و اين اسم تا چند قرن بعد از او نيز باقى ماند . عبد إله ، جى را كه در مشرق اصفهان امروز واقع شده است ، محاصره كرد . پادوسپان اصفهان ، كه عنوان شاه داشت ، از شهر خارج گرديد و در ميدان جنگ به عبد إله ، فرماندهء كل قواى عرب ، پيامى فرستاد كه بهتر آن است از سپاه من و تو كسى كشته نشود ، تو شخصا با من مبارزه كن ؛ اگر مرا كشتى ، اين سپاه تسليم تو خواهد شد و اگر من تو را كشتم ، خود دانم و اعراب . عبد إله ، كه مرد شجاعى بود ، مبارزه را قبول كرد و چون دو سوار ، كه يكى پادوسپان اصفهان و ديگرى عبد إله بن عتبان بود ، روبه‌روى يكديگر قرار گرفتند ، پادوسپان پرسيد : جنگ را من آغاز كنم يا تو ؟ عبد إله گفت : تو شروع كن . پادوسپان نيزه را به زين اسب فرو برد و زين و بند را از پشت اسب كند و سوار را بر زمين افكند . عبد الله با چابكى بىنظير جست و دوباره بر اسب بىزين سوار شد . پاذوسپان گفت : من دليرى و مردانگى تو را آزمودم ، از اوّل نخواستم تو را بكشم و الا نيزه را به سينه تو فرو